خلاصه آنچه گذشت:
همه این اتفاقا طی ۶ سال سپری شد.. رفتنمون به شمال واسه کار...۶ماهی که اومدیم زاهدان و خونه این و اون بودیم...زندان رفتن بابا...ترکتحصیل من....برگشتنمون به زاهدان....و تصمیم برای رفتن به تهران.
برچسب:
نویسنده: فاطمه شریفی
برچسب:
نویسنده: فاطمه شریفی
یادمه اون روز من و بابا و مامان تو شهرک،اول صبح با موتور هیوندا چقدر گشتیم.تا اینکه به شرکتی رسیدیم که داداش میلاد معرفی کرده بود،میلاد تو یه مغازه ابزارآلات کار میکرد و تقریبا بیشتر صاحب شرکتها از اون مغازه خرید میکردن.
وقتی وارد شدم یه آقای حدوداً ۵۰_۵۵ ساله رو دیدم که بابا باهاش حرف زد و شرایط کار رو پرسید.
برچسب:
نویسنده: فاطمه شریفی
روز بعد از توافق برای سرایدار شدن ما وقتی که من سر کار بودم اثاث خونه رو از روستا آوردن شهرک،من اون روز که از سر کار اومدم به خونه جدید که البته راه دوری نبود،وسیله های خونه تو یه اتاق رو هم رو هم گذاشته شده بود.
برچسب:
نویسنده: فاطمه شریفی
خونه جدید تو یه روستایی جدید..راضی بودیم.
همه اون یک سالی که اونجا ساکن بودیم سرگرم مدرسه و سال اول دبیرستان بودم.
بعد از اینکه ماشین خریدیم،من لباس نو هم خریدیم و رفتیم شمال عروسی دختر خاله.
هیچوقت اون مسافرت رو یادم نمیره،میلاد اون موقع سرباز نیروی هوایی شده بود تو همون استان.نتونست باهامون بیاد شمال..
برچسب:
نویسنده: فاطمه شریفی